عکـــــــس

مرا کم دوست داشته باش اما هميشه دوست داشته باش
اين وزن آواز من است
اگر مرا بسيار دوست بداري
شايد حس تو صادقانه نباشد
کمتر دوستم بدار
تا عشقت ناگهان به پايان نرسد
من به کم هم قانعم
واگر عشق تو اندک ،اما صادقانه باشد
من راضي ام
دوستي پايداراز هر چيزي بالاتر است
مرا کم دوست داشته باش اما هميشه دوست داشته با ش
اين وزن آواز من است
بگو تا زماني که زنده اي،دوستم داري
ومن تمام عشق خود را به تو پيشکش مي کنم

مرا ترس شدیدی احا طه کرده و همواره وحشت دارم عشق من رویایی بیش نباشد.
می ترسم مانند همگان که در رویا به سر می برند
من نیز دچار اوهام شده باشم و عشق تو وجود خارجی نداشته باشد.
می ترسم خیال تو،چون سایه های ابرهای زودگذر که
بر اثر طوفانی متلاشی می شوند،فراری شود و مرا گرفتار هزیان ترسناک مرگ کند.
ولی با این همه ، نبوغ نویسنده و شاعر قدرت ان را دارد
که با اعجاز سحر امیز خود تو را از سیاهی مرگ بیابد
و کالبد خاکی تو را به شکل ترانه های زیبا در کنار منظره های زیبای طبیعت در اغوش کشد.
در ان وقت باید الهه های زیبایی سکوت کنند.
زمزمه های جویبارها خاموش گردند .
مرغان خوش الحان به حیرت فرو روند.
زیرا در این هنگام مرگ در برابر نور و درخشندگی تو زانو به زمین می زند.
و به جسد بی جان من ، حیات حلول می کند.
و من از حرارت عشق تو،
چون شعله های سر کش ا تش فروزان می سوزم و به اسمان صعود می کنم.
ودر انجا به انتظار تو
تا اخرین لحظه حیات تو
به انتظار می نشینم .
درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه های تو را دریافته ام
و با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام
و دستهایت با دستان من اشناست
در خلوت روشن با تو گریسته ام برای خاطر زندگان ...
تو آسمون،پرنده پر نمی گیره وقتی که دلت می گیره از من
قناریمون دیگه آواز نمی خونه وقتی که دلت می گیره از من
دلت می گیره از من نگاه نمی کنی دیگه تو چشمام
دلم می میره از غم چرا گوش نمی دی دیگه به حرفام؟
دلت می گیره از من نگاه نمی کنی دیگه تو چشمام
دلم می میره از غم چرا گوش نمی دی دیگه به حرفام؟
یادش به خیر عجب روز و شبی داشتیم اما همه رو گرفتی از من
یادش به خیر چه روزای خوشی داشتیم اما همه رو گرفتی از من
چرا تنهام گذاشتی؟تو که اشکامو دیدی چی شد از من و از دلم بریدی؟
تو که عشق تو نگاهته محبت رو لباته نگو از من عاشق بدی دیدی
تو آسمون قلبم بی تو ستاره ای نیست نور امید میمیره راه چاره ای نیست
من و عذاب بی تو موندن کنج خونه میشینم و میگریم از تو نشونه ای نیست
تو آسمون قلبم بی تو ستاره ای نیست نور امید میمیره راه چاره ای نیست
من و عذاب بی تو موندن کنج خونه میشینم و میگریم از تو نشونه ای نیست
تو آسمون،پرنده پر نمی گیره وقتی که دلت می گیره از من
آخه قناریمون دیگه آواز نمی خونه وقتی که دلت می گیره از من
دلت می گیره از من نگاه نمی کنی دیگه تو چشمام؟
دلم می میره از غم چرا گوش نمی دی دیگه به حرفام؟
دلت می گیره از من نگاه نمی کنی دیگه تو چشمام؟
دلم می میره از غم چرا گوش نمی دی دیگه به حرفام؟
تو آسمون قلبم بی تو ستاره ای نیست نور امید میمیره راه چاره ای نیست
من و عذاب بی تو موندن کنج خونه میشینم و میگریم از تو نشونه ای نیست
تو آسمون قلبم بی تو ستاره ای نیست نور امید میمیره راه چاره ای نیست
من و عذاب بی تو موندن کنج خونه میشینم و میگریم از تو نشونه ای نیست
سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی
شاید امشب سوزش این زخمها را کم کنی
آه باران من سراپای وجودم آتش است
پس بزن باران بزن شاید تو خاموشم کنی
زندگی یعنی چکیدن همچو شمع از گرمی عشق
زندگی یعنی لطافت گم شدن از نرمی عشق زندگی یعنی دویدن بی امان در وادی عشق رفتن و آخر رسیدن بر در وادی عشق میتوان هر لحظه هر جا عاشق و دل داده بودن پر غرور چون آبساران بودن اما ساده بودن
|
| ||
|

مسافر سرزمين تنهايي
باغبون خسته سکوت کرد... ديگه نمي خواد باغبون باشه، مي خواد مسافر سرزمين تنهايي باشه... ياد گل باغ، اما تو ذهنش بود... گلي که با وجود تمام مهربونياش، زيبايياش، اما خارهايي داشت که گهگاه دست باغبون رو زخمي مي کرد و بي خبر بود که دل باغبون رو خون مي کنه... گلي که بعد از فرو کردن هر خاري به دست باغبون عذر مي خواست و باغبونم هر بار مي پذيرفت...
بار آخرم باغبون پذيرفت و سکوت کرد... اما نفهميد چي شد که گل، باز عصباني شد... و باغبون خاموش شد و حالا مي خواد که بره، شايد خواست گل هم همينه... صداي قدمهاي باغبون ديگه جوون و محکم نيست، حالا ديگه صداي قدماش آروم و با طمأنينه هست... اين اون با غبوني که روز اول وارد اين باغ شد نيست...
نيم نگاهي کرد به گل و او رو سپرد به خالقش و خوب مي دونست که باغبون تازه در راه...
در باغ رو باز کرد و شد مسافر سرزمين تنهايي...
|
| ||
|
انقدر خوب و عزیزی که بهنگام وداع
حیفم آید که تو را دست خدا بسپارم
اگربیایی ! به نمازت خواهم نشست ...سجده ات
خواهم کرد...برقامتت رکوع خواهم کرد...و در فنوتم
چشمانت را خواهم سرود...چندان که خدایان رشک برند
بر این بندگی ...پریشان کن سر زلف سیاهت شانه اش
با من ...سیه زنجیر گیسو بازکن ، دیوانه اش با من ...که
می گوید که مِی نتوان زدن بی جام و پیمانه ؟
شراب از لعل گلگونت بده پیمانه اش با من ... ز سوز
عشق لیلی در جهان مجنون شد افسانه ...تو مجنونم بکن از
عشق خود ، دیوانه اش با من...بگفتم صید کردی مرغ دل ،
نیکو نگه دارش...سر زلفش نشانم داد و گفتا لانه اش با
من ... ز ترک مِی اگر رنجید از من پیر میخانه ...نمودم توبه ،
زین پس رونق میخانه اش با من

آی تو که فريب من و چشمان منی
تو که گندم تو که حوا تو که شيطان منی
تو که ويران من بی خبر از خود شده ای
تو که ديوانه ی ديوانه تر از خود شده ای
در نگاه تو که پيوند زد اندوه مرا
چه کسی گل شد و لبخند زد اندوه مرا
خنده زد کوچه به دنبال تبسم افتاد
باز دنبال جگر گوشه ی مردم افتاد
آخرش هم دل ديوانه نفهميد چه شد
يک شبه ديوانه چشمان که شد
تا غزل هست دل غمزده ات مال من است
من به دنبال تو چشم تو به دنبال من است ...

هنوز هم اندیشه ام پر از حضور توست و
خیالم پر از تصویر تو ...هوای دلم طوفانیست...طوفانی
بس سهمگین که مرا چون برگ کاهی به هر سو که
می خواهد می کشاند و بر درو دیوار ویرانه های
حسرت و بی تابی می کوباند...گاهی از خود می پرسم
چرا همه جا تو هستی ؟ چرا همیشه بامنی ؟
چرا نامت همیشه بر لبانم جاری است...نمی دانم دلم
میخواهد ببینمت یا نه ...دلم میخواهد هم کلامت
شوم یا نه .....اصلا دوستت دارم یا نه...فقط می دانم
که این دل دیوانه هنوز اسیر توست...به تو
اندیشیدن و تورا
در خیالم دیدن دیگر برایم عادت شده ....دیگر
تو مهمان همیشگی شبهای تنهایی و بیقراریم شده ای...
وه چه لذت بخش است آرمیدن در آغوش گرم و مهربان تو ...
و چه خواستنی است نوازش سر انگشتان سحر آمیزت...
نازنینم ! من به شدت درگیر حضور
تصویر تو... نگاه مهر بان تو ...کلام زیبای تو ٬
در خیالم هستم ...اصلا می دانی چیست دلم میخواهد
بر گردیم اول
جاده ...اول راه ...انجایی که تو نگاهت ...تفکرت ...
کلامت ...خدایی بود ...پاک پاک...یادش بخیر...راستی
همیشه اینطور است که خیلی زود دیر می شود...
دیــدن روی تو بر دادن جـــــــــــــان می ارزد ۩ لحظه ای پیش تو بودن بــه جهـان می ارز
دقامت راستم ار تیـــــــــــــــر نگاهت خم کرد ۩ نبود غم کــــــه به این پشت کمـان می ارزد
گـر چه سـرمایه مرا جان بود اندر ره عشـق ۩ تــو لبت را بگشــــــــــــــا ، دادن آن می ارزد
چه غمی هست اگـــر یکسره در این سـودا ۩ دل کند تا ابدالدهــــــــــــــــر زیـان ، می ارزد
گر کنــــــــــــــد محتسبم کور به جـرم نگهی ۩ به هـمان چشـــــم پر از راز نـهان ، می ارزد


عمریست که با یاد تو می سوزم و خوشم
گفته بودی که بیایم چو به جـان آیی تو
من به جان آمدم اینک تو چرا مینایی؟
بس که سودای سر زلف تو پختم به خیال
عاقبت چون سر زلف تو شدم سودایی


هان ای ملکوت دلدادگیم ! بیش از این در بستر خاطراتم پرسه
نزن ...این وحشی نازکدل را دمی به خود واگذار...چشمهایم این
روزها بارانی است...دلم دریا ایست که تمام وجودم را غرق یاد تو کرده ...
زندگیم پر است از رویا های تو که شبانگاه دلخوشیم اقامه بر آنها
است...این گفتن ها و نوشتنها همه و همه بیان دلسپردگی ٬
چه میگویم سر سپردگی من است...تو که نذر دلم را می
دانی...تو که آبی چشمانم را خیسی گونه هایم را بارها دیده
ای ...چشمانم را خوانده ای آنگاه که دلم هوای تو را
دارد ... دیوانگی هایم را دیده ای زمانی که سودا زده ی چشمان
مست تو می شوم...آخ چقدر دلم تنگ است برای آن نگاهای
آسمانیت ...مگر می شود تو را فراموش کرد ؟ ...مگر می شود
چشمانت را نسرایم ؟...مگر می شود آن دل عاشقت را ندید
؟...مگر می شود آن دستان گرم را پس زد ؟...مگر میشود آن
قلب تپنده ی سرشار از عشق و محبت را بر کناری نهاد ؟ تو چه
می کنی با من ؟ مگر می توان نبودنت را تاب آورد ؟... آیا می
شود بی تو رفت ؟...چگونه تو را بگذارم و بگذرم ...کاش میشد
زمان را متوقف می کردیم ...کاش میشد بهار را نگه
میداشتیم...کاش میشد بهار را نگه می داشتیم ...کاش میشد...
نازنینم دستهایت را بگشا...چشمانم اذان توست...آغوش بگشا
سینه ام درانتظار توست....دلت را بدلم بسپار٬دلم ارزانی
توست ! دستهایت را باز کن چشمهایم را به تو می بخشم...


اگه تو رو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش
اگه تویی انکه فقط دلم میخواد منو ببخش
منو ببخش اگه شبا ستاره هارو میشمرم
منو ببخش اگه بهت خیلی میگم دوست دارم
منو ببخش اگه برات سبد سبد گل می چینم
منو ببخش اگه شبا فقط تو رو خواب می بینم
منو ببخش اگه واسه چشای تو خیلی کمم
تو یه فرشته ای من اگه فقط یه آدمم
منو ببخش اگه برات می میرم زنده میشم
اگه با دیونگی هام پیش تو شرمنده میشم
منو بخش اگه همش می سپارمت دست خدا
اگه پیش غریبه ها به جای تو میگم شما
منو ببخش من نمی خوام تو رو به ماه نشون بدم
نشونیت نه به شب و نه دست آسمون بدم
منو ببخش اگه میخوام تو رو فقط واسه خودم
منو ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم


پاورقی :
مرا به یاد نگهدار ، همیشه در یادم
که من تمامِ غزل را به چشمِ تو دادم
مرا بِبَر به حصارت که خسته از خویشم
بِبَر که با تو از این بندِ کهنه آزادم
نام: هستی
نام خانوادگي: آدم زاده
نام پدر: آدم
نام مادر: حوا
لقب: اشرف مخلوقات
نژاد: خاكي
صادره: دنيا
ساكن: گيتي ، راه شيري، منظومه شمسي ،زمين
مقصد: برزخ _ آخرت
ساعت حركت: هر وقت خدا صلاح بداند
مكان: بهشت برين اگه نشد جهنم
اسم : غم
جرم
: به دنیا آمدن
نام
پدر : مشقت
نام
مادر : رنج کش
شهرت
: تنهایی
محکوم
به : زندگی
محل
تولد : شهرستان غربت
تاریخ
صدور : شکستن / مجنون / عشق
آدرس
منزل : شهر افسوس .... جاده مرگ.... جنب دیوار عاشقی و فراموشی ..... کوچه
آه
..... پلاک راه بی بازگشت
خدا تنها بود اما عاشق
مرد را افرید زن را افرید
او عاشق بود و عشق را به انسان ارزانی داشت
قلب مرد را با گل زن افریدو در قلب زن بخشی از عشق سرشارش را
به ودیعه گذاشت تا مرد زن را بیابد و از گرمای وجود زن عشق را دریابد
و به او بپیوندد و این گونه مرد و زن عاشق هم شدند.
و خدا خوشحال بود...
من به دنبال قلب تنها و مهربانی گشتم که وجودم را درونش جاری سازم و غرق گردم در
دریای بی پایان عشقش.
اما چه سود که او هرگز صدای قلبم را نشنید

مرد و زن جواني سوار بر موتور در دل شب مي راندند. آنها عاشقانه يکديگر را دوست داشتند.
زن جوان: يواش تر برو, من مي ترسم.
مرد جوان: نه, اينجوري خيلي بهتره.
زن جوان: خواهش ميکنم, من خيلي مي ترسم.
مرد جوان: خوب, اما اول بايد بگي که دوستم داري.
زن جوان: دوستت دارم, حالا ميشه يواش تر بروني.
مرد جوان: منو محکم بگير.
زن جوان: خوب حالا ميشه يواش تر بري.
مرد جوان: باشه به شرط اينکه کلاه کاسکت منو برداري و روي سر خودت بذاري. آخه نميتونم راحت برونم. اذيتم ميکنه...
![]()
روز بعد واقعه اي در روزنامه ثبت شده بود . برخورد موتور سيکلت با ساختمان حادثه آفريد. در اين سانحه که به دليل بريدن ترمز موتورسيکلت رخ داد, يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري درگذشت.
...
مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود. پس بدون اينکه زن جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.
می روی ...بعد تو اقیانوس ها
باز هم من ...!باز تو هم کابوس ها
قصد توفان کرده ای ... بی خود نیست
رقص مرگ آلود اقیانوس ها
بعد از این با اشک روشن می شود
مثل من ... مثل خودت...فانوسها
عشق یعنی :داستانی ناتمام
عشق یعنی :کاشها ... افسوسها...!
----------------------------------------
زندگی گذشت
باور نکردم
دوستی آمد ورفت
باور نکردم
غم وشادی را باز
باور نکردم
اما بی وفایی را
حس کردم
با تمام وجودم ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
--------------------
خوشبختی نامه ای نیست که یه روز نامه رسانی در خانه ات را بزند وآن را به دستای منتظر تو بسپارد،خوشبختی ساختن عروسک کوچکی است از یک تکه خمیر نرم،به همین سادگی ،به خدا به همین سادگی ،اما یادت باشه که جنس آن خمیر باید از عشق وایمان باشه نه هیچ چیز دیگری ،به همین سادگی ،به خدا به همین سادگی ![]()
![]()
![]()
![]()
رفتنت آغاز یک ویرانیست حرفش را مزن
ابتدای یک پریشانیست حرفش را مزن
گفته بودی چشم بردارم من ا زچشمان تو
چشمهایم بی تو بارانیست حرفش را مزن![]()
![]()
![]()
![]()
--------------------------------------
رازدلت را به چشمانت هم نگو چون می گریند وراز نگه نمی دارند به زبانت هرگز رخصت مده که پیش از اندیشه ات به راه افتد قلبت را به کسی بسپار که قلب همه هستی برایش می تپد نگفته را می توان گفت اما گفته را نمی توان پس گرفت وعاقل هر چیزی را نمی گوید
-------------------------------------
جدایی دستهای ما یه اتفاق ساده نیست
سواره هرگز با خبر از غصه پیاده نیست
توی مسیری عاشقی باید هوای دل وداشت
حرف دل وعین قسم رو طاقی چشما گذاشت
حالا که من تنها شدم قدر چشاتو می دونم
ولی نمیشه کاری کرد همیشه تنها می مونم